حاکمیت قانون در درون، قدرت بدون
اجرای، قدرت و اسطوره نظم مبتنی بر قوانین
وقتی مردم در مورد «نظم بین المللی مبتنی بر قوانین» صحبت می کنند، اغلب این عبارت را طوری استناع می کنند که گویی چیزی قابل مقایسه با حاکمیت قانون در یک دولت را توصیف می کند. مقایسه جذاب است. در یک سیستم حقوقی کارآمد، قوانین رفتار را محدود می کنند، دادگاه ها اختلافات را حل می کنند و مکانیسم های اجرایی تضمین می کنند که قضاوت ها صرفاً نمادین نیستند. قانون کار می کند زیرا تخلفات عواقبی دارد.
اما این ساختار به یک شرط بحرانی بستگی دارد: وجود یک مرجع مستقل که قادر به اجرای قوانین است.
در داخل کشورها، این اقتدار وجود دارد. دولتها چیزی را که جامعهشناس ماکس وبر توصیف انحصار استفاده قانونی از زور توصیف کردهاست، دارا هستند. دادگاه ها می توانند حکم صادر کنند زیرا پلیس در نهایت پشت آنها ایستاده است. هنگامی که قوانین بارها نقض می شوند، اجرای قانون دنبال می شود.
سیستم بین المللی تحت شرایط بسیار متفاوتی عمل می کند.
هیچ حاکمیت جهانی وجود ندارد، هیچ نیروی پلیس بین المللی و هیچ دادگاهی که قادر به وادار به انطباق دولتهای ناخواسته باشد. نهادهایی مانند سازمان ملل متحد و سازمان تجارت جهانی می توانند قوانین را بیان کنند و همکاری را تسهیل کنند، اما نمی توانند تصمیمات خود را علیه بازیگران قدرتمند اجرا کنند. در عمل، ثبات نظام بینالمللی کمتر به قانون وابسته است تا به تمایل دولتها برای اجرای آن.
از زمان پایان جنگ جهانی دوم، این نقش تا حد زیادی توسط ایالات متحده انجام شده است. دسترسی نظامی آمریکا، شبکه های ائتلاف و نفوذ اقتصادی بسیاری از ظرفیت اجرایی را فراهم کرده است که خود نهادهای بین المللی فاقد آن هستند.
این باعث ایجاد تنش مفهومی در بحث های معاصر در مورد جنگ و نظم بین المللی می شود. منتقدان اغلب استدلال می کنند که اقدامات نظامی آمریکا - مانند جنگ فعلی با ایران - سیستم بین المللی مبتنی بر قوانین را تضعیف می کند. با این حال، این انتقاد به طور ضریبی وجود سیستمی را فرض می کند که قوانین آن می تواند مستقل از قدرتی که آنها را حفظ می کند نقض شود.
در واقع دو احتمال وجود دارد. یا یک نظم بین المللی مبتنی بر قوانین وجود دارد و نیاز به اجرای آن دارد، یا وجود ندارد. اگر چنین نباشد، سیاست جهانی در نهایت شبیه توازن قدرت است که در آن زبان قوانین معنای محدودی دارد. اگر وجود داشته باشد، نقش دولتی که آن قوانین را اجرا می کند نمی تواند از خود سیستم جدا
شود.درک این تمایز درگیری فعلی با ایران را روشن می کند. آنچه برای برخی ناظران به عنوان شکست نظم مبتنی بر قوانین به نظر می رسد ممکن است در عوض نشان دهنده لحظه ای باشد که نهایتاً اجرای آن به دست می آید
.قوانین بدون اجرای قانون در واقع قانون نیستند. آنها آرزوهایی هستند.
چرا قانون در داخل ایالت ها کار می کند
در داخل یک دولت، حاکمیت قانون عمل می کند زیرا بر اختیارات قابل اجرا استوار است. دولت ها قوانین را از طریق قانونگذاران ایجاد می کنند، آنها را از طریق دادگاه ها تفسیر می کنند و آنها را از طریق نهادهای اجرایی اجرا می کنند. انحصار دولت بر خشونت مشروع به این نهادها اختیارات خود را میدهد.
اگر یک شهروند از رعایت حکم دادگاه امتناع کند، عواقب آن واضح است. اموال ممکن است توقیف شود مجازات ممکن است اعمال شود. افراد ممکن است در نهایت بازداشت شوند. نظام حقوقی تنها به انطباق داوطلبانه متکی نیست.
حاکمیت قانون به این دلیل کار می کند که در نهایت شخصی ظاهر می شود تا آن را اجرا کند.
وجود این ظرفیت اجرایی قانون را از هنجارهای صرف یا انتظارات اخلاقی متمایز می کند. شهروندان ممکن است در مورد تفسیر قوانین اختلاف کنند، اما به طور معمول اختلاف نمی کنند که آیا دولت اختیار اجرای آنها را دارد یا خیر.
سیاست بین المللی دقیقاً فاقد این عنصر است.
جهان قواعد دارد اما هیچ حاکمی ندارد
در نظام بین المللی، کشورها به طور رسمی مستقل و برابر باقی می مانند. هیچ مرجعی بالاتر از آنها وجود ندارد که بتواند به روشی که یک دولت داخلی به اطاعت شهروندان مجبور می کند، تبعیت کند
.نهادهای بین المللی تلاش می کنند قوانین و مکانیزم های حل مناقشه را فراهم کنند. سازمانهایی مانند سازمان ملل متحد و سازمان تجارت جهانی چارچوبهایی برای همکاری ایجاد میکنند و هنجارهایی را که رفتار دولت را هدایت میکند، ایجاد میکنند.
اما این نهادها فاقد قدرت اجرایی مستقل هستند.
هنگامی که کشورها قوانین بین المللی را نقض می کنند، نهادها می توانند محکومیت صادر کنند، مذاکرات را تسهیل کنند یا تحریم ها را مجاز کنند. با این حال آنها نمی توانند بازیگران قدرتمندی را که تصمیم می گیرند در برابر آنها مقاومت کنند، انطباق کنند
.محدودیت های این سیستم هر زمان که یک قدرت بزرگ تصمیم بگیرد قوانین نهادی را نادیده بگیرد، قابل مشاهده می شود. وقتی روسیه به اوکراین حمله کرد، نهادهای بین المللی می توانستند این اقدام را محکوم کنند اما نمی توانستند روسیه را به عقب نشینی مجبور ساختار سیستم خود مانع از چنین اجرای آن می شود.
در سیاست بین المللی قوانین وجود دارد، اما کلانتر وجود ندارد.
اگر قوانین وجود داشته باشد اما نمی توانند خود را اجرا کنند، شخص دیگری باید اجرای قانون را تأمین کند.
دولتی که سیستم را اجرا می کند
اگر نظام بین المللی قوانینی داشته باشد اما کلانتر ندارد، در نهایت یک نفر باید این نقش را بازی کند.
از زمان پایان جنگ جهانی دوم، این نقش تا حد زیادی توسط ایالات متحده انجام شده است.
دسترسی نظامی آمریکا، شبکه های ائتلاف و نفوذ اقتصادی بسیاری از ظرفیت اجرایی را فراهم کرده است که خود نهادهای بین المللی فاقد آن هستند. امنیت دریایی جهانی، رژیمهای تحریمها و ساختارهای بازدارندگی که پایه و اساس بسیاری از اتحادهای منطقه ای هستند، به شدت به قدرت آمریکا بستگی دارد
.مهم است که ایالات متحده هرگز از نظر قانونی موظف به انجام این نقش نبوده است. هیچ معاهده بین المللی آن را مجبور به تضمین مسیرهای تجاری جهانی، تضمین ترتیبات امنیتی منطقه ای یا تثبیت سیستم های مالی بین المللی نمی کند
.این کار عمدتاً به این دلیل است که این کار در خدمت منافع آمریکا بوده است.
یک سیستم بین المللی پایدار به نفع یک اقتصاد یکپارچه جهانی است. اتحادها نفوذ ژئوپلیتیکی را نهادهای ایجاد شده تحت رهبری آمریکا اغلب منعکس کننده هنجارهای مطلوب ایالات متحده و شرکای آن هستند.
بنابراین نظم مبتنی بر قوانین به عنوان یک ساختار ترکیبی عمل می کند: موسسات مشروعیت و هماهنگی را فراهم می کنند، در حالی که قدرت آمریکا ظرفیت اجرایی لازم برای حفظ آنها را تامین می کند.
این پویایی به ویژه زمانی قابل مشاهده می شود که دولتها آشکارا سیستم را به چالش بکشند
وقتی کشورها نظم را به چالش می کشند
موسسات بین المللی فرض می کنند که کشورهای شرکت کننده به طور گسترده در راستای هنجارهایی که ایجاد می کنند عمل خواهند کرد. با این حال همه کشورها اهداف استراتژیک یا تعهدات سیاسی یکسانی را به اشتراک نمی گذارند.
کشورهایی مانند چین، روسیه و ایران در نهادهای بین المللی شرکت می کنند و اغلب با قوانینی که این نهادها برای حفظ آن طراحی شده اند، مخالفت می کنند.
اختلافات بر سر شیوه های تجاری، ادعاهای ارضی و استفاده از زور بوجود می آیند. از آنجا که نهادهای بین المللی فاقد اختیارات اجباری هستند، وقتی بازیگران قدرتمند در برابر آنها مقاومت می کنند، نمی توانند قوانین خود را اجرا کنند
.در آن مرحله، بار اجرای قانون به دولتهایی که قادر به تأمین آن هستند، برمیگردد.
رویارویی با ایران این پویایی را به وضوح نشان می دهد.
ایران و مشکل اجرایی
رویارویی با ایران نشان دهنده تنش های ساختاری در قلب نظام بین المللی است. برای درک جنگ فعلی، لازم است از تبادل فوری موشک عقب برداریم و مسیر طولانی تر درگیری را در نظر بگیریم.
روابط ایران، ایالات متحده و اسرائیل پس از انقلاب ایران در سال 1979 به طرز چشمگیری تغییر کرد. انقلاب جایگزین سلطنتی شد که روابط نزدیکی با اسرائیل و غرب را حفظ کرده بود، با جمهوری اسلامی که خود را تا حدودی از طریق مخالفت با هر دو تعریف کرد.
در طول دهه های بعد این خصومت به ندرت شکل جنگ مستقیم بین دولتی به خود گرفت. در عوض، این اتفاق از طریق شبکه ای از رویارویی های غیرمستقیم در سراسر خاورمیانه رخ داد. ایران از بازیگران منطقه ای مانند حزب الله که با حمایت ایران در لبنان ظهور کرد و به یکی از دشمنان اصلی نظامی اسرائیل تبدیل شد
، حمایت کرد.نتیجه آن الگوی دهه ای از درگیری نیابتی، رژیمهای تحریمی، عملیات پنهانی و رویارویی منطقه ای بوده است.
هنگامی که تخلفات برای دهه ها ادامه دارد، در نهایت این سوال می شود که آیا قوانین اصلاً معنایی دارند یا خیر.
در این زمینه، جنگ کنونی کمتر شبیه فروپاشی ناگهانی نظم حقوقی پایدار و بیشتر شبیه آخرین تشدید یک مبارزه ژئوپلیتیکی طولانی مدت است.
اگر نظم بین المللی مبتنی بر قوانین به عنوان سیستمی درک شود که در نهایت باید اجرا شود، درگیری فعلی را می توان به عنوان لحظه ای که اجرای قانون وارد می شود تفسیر کرد.
انتخاب مفهومی
بنابراین بحث پیرامون جنگ با ایران تنش مفهومی عمیق تری را نشان می دهد.
منتقدان قدرت آمریکا در نهایت باید انتخاب کنند: یا نظم مبتنی بر قوانین وجود دارد و نیاز به اجرا دارد، یا اصلاً وجود ندارد.
اگر وجود داشته باشد، پس باید یک مجری داشته باشد. از زمان پایان جنگ جهانی دوم این نقش تا حد زیادی توسط ایالات متحده ایفا شده است و اقدامات اجرایی را نمی توان از حفظ خود نظم جدا کرد.
اگر وجود نداشته باشد، سیاست جهانی در نهایت شبیه توازن قدرت است و اتهاماتی که دولتها نظم مبتنی بر قوانین را نقض کرده اند، بسیاری از بنیان مفهومی خود را از دست می دهند.
در هر صورت، استدلال بسیار کمتر از آنچه منتقدان پیشنهاد می کنند ساده تر می شود.
نتیجه گیری
عبارت «نظم بین المللی مبتنی بر قواعد» اغلب به گونه ای استفاده می شود که گویی یک سیستم حقوقی جهانی قابل مقایسه با حاکمیت قانون در یک دولت را توصیف می کند. اما این دو تحت شرایط اساسا متفاوت عمل می کنند.
در داخل ایالت ها، قانون به این دلیل کار می کند که توسط یک مقام مستقل که قادر به اجرای آن است پشتیبانی می شود. در خارج از کشورها چنین اختیاری وجود ندارد. نهادهای بین المللی هنجارها را ایجاد می کنند و همکاری را تسهیل می کنند، اما نمی توانند تبعیت از قدرت های ناخواسته را مجبور کنند.
از زمان پایان جنگ جهانی دوم، ثبات نظام بین المللی به شدت به نقش ایالات متحده در تأمین ظرفیت اجرایی که نهادهای جهانی فاقد آن هستند وابسته است.
انتقاد از سیاست آمریکا ممکن است زمانی توجیه شود که از نظر استراتژی، هزینه یا منافع ملی بلند مدت تنظیم شود. اما چارچوب کردن این بحث صرفاً به عنوان نقض نظم حقوقی جهانی کارآمد، ساختار سیاست بین المللی را به اشتباه درک می
کند.سوال اصلی این نیست که آیا شخصی روی در ضربه زد یا خیر.
مسئله این است که آیا سیستم تا به حال قصد ضربه زدن را داشته باشد یا خیر.